حکمت نامتناهی, مکتب, مکتب کاوش‌های وجودی

حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات

حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات

حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات

حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات

حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات

حکمت نامتناهی (جست‌وجو و نگرانی لایزال انسان در دیالوگ با آفاق بی‌کران اندیشه)
حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات
با ارائۀ محمّدحسین قدّوسی
سه‌شنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۲ ساعت ۱۶

📝 چکیده

۱- هر درکی که انسان از عالم عین پیدا می کند را می توان “شناخت” نامید، اگرچه این یک تعریف -به معنی کلاسیک آن- نیست زیرا شناخت از مفاهیم بدیهی است که امکان تعریف ندارد. مثلا جریان های نظری که عالم عین را غیر قابل شناخت می دانند ویا اصلا به جهان بیرون از انسان معتقد نیستند، همچون دیگران به شناخت تصور و تصدیق دارند و جمله بالا را اگر تعریف فرض کنیم شامل آنها نخواهد شد. بنابر این ما تنها می توانیم توضیحی در مورد شناخت انسان بدهیم ونه بیشتر از آن و این مفهوم برای انسان به صورت بدیهی و ابتدائی روشن است.

۲- شناخت انسان رابطه ای است که با جهان بیرونی می گیرد. جنس این رابطه از نوع “احاطه و اطلاع” است: درکی از عالم عین و فهمیدن حداقلی از آن. بدون قبول کردن عینیتی در جهان امکان چنین تصوری وجود ندارد و برگرداندن این شناخت به درون انسان قبل از اینکه از جهت تصدیق و تایید قابل بررسی باشد از جهت تصور به تناقض و محال منتهی می شود: بدون یک عینیت چگونه “خود” قابل تصور باشد تا پس از ان بتوان شناخت را به آن برگرداند؟ جملاتی مانند ” می اندیشم پس هستم” به عنوان یادآور و تسهیل گر درک انسان از خود و عینیت می تواند بسیار معتبر باشد ولی به عنوان دلیل و برهانی برای تصدیق -به معنی سنتی ان- معتبر نیست.

۳- شناخت انسان از رابطه انسان با عینیت به دست می آید. بدون این رابطه هیچ شناختی ممکن نیست و هر ابزاری برای شناخت انسان تنها عامل جهت دهی آن است و نه ایجاد اصل شناخت و تفاوتی در این امر بین شناخت حسی و غیر آن نیست. اگر این رابطه مستقیم بین انسان و عین وجود نداشته باشد هیچ توضیحی نمی توانداصالت شناخت ما را -حتی به صورت نسبی- توجیه کند.

۴- وجود این رابطه مستقیم در تمام شناخت ها به معنی کامل وصادق بودن آن نیست زیرا درک انسان از جهان عین در اثر این رابطه می تواند کاملا متفاوت از برداشت نهائی ما از ان عینیت باشد. ما با عینیت “الف” توجه کرده و با آن ارتباط برقرار می کنیم اما ذهن ما قادر است ان را با “ب” -که از قبل می شناخه- ترکیب نموده و “الف منهای ب” یا “الف به اضافه ب” و مانند آن را ساخته و ان را به عین بیرونی منتسب کند. به این ترتیب با هر توجه انسان به یک عینیت ، ذهن قادر است بی نهایت ترکیب از آن بسازد و ان را مساوی با این واقعیت شناخته شده توهم کند. 

۵- قاعده کلی گفته شده در نشست های ابتدائی همچنان صادق است که هر شناخت ما نسبتی از حقیقت است که در اثر توجه ما به زاویه ای از عینیت حاصل می شود و هرگز شناخت انسان -در این نشئه- از زندان نسبیت و محدودیت خارج نمی شود و هر شناختی بخشی از حقیقت است و هیچ شناختی “خالی از هر نوع حقیقت” وجود ندارد در عین اینکه “اشتباه” و “دروغ” هم مفهوم خود را دارد.

۶- ابزارهای شناختی -همچون حواس پنجگانه- شناخت مستقیم ما را از عینیت جهت می دهند وان را در کانال این حواس پنجگانه قرار می دهند. حواس خود نوعی ارتباط با عالم عین هستند و اثر ویژه در ارتباط کلی ما می گذارند. درواقع ارتباط ما با عالم عین در اثر ترکیب با ارتباط حسی وضعیت خاص خود را پیدا می کند. حسی شدن شناخت از جهتی دارای قدرت واعتبار بیشتری است و از جهات متعدد دیگر از ضعف های خاص خود برخوردار است. به همین دلیل شناخت حسی جزئی تر، اثر گذار تر و دارای خاصیت های دیگری است در عین اینکه در ایجاد شناخت کلان و بلند و عمیق، دارای ضعف بیشتری است.

۷- شناخت های انسان تفاوت های عرض و عمقی بسیار دارند. منظور از تفاوت عرضی، شناخت هایی با ارزش ظاهری یکسان که از طرق مخلف به دست می ایند: مانند شناخت از طریق علم وهنر ودین و غیر ان. تکثر وتعداد این شناخت های متفاوت، از جهت تصور بی انتها می باشد و جدای از اینکه کدام را معتبر دانسته و تصدیق کنیم می توان پذیرفت که از جهت تصور هیچ محدودیتی در تعداد این شناخت ها نیست. هر زمان ممکن است “شناختی با روش جدید” توسط فردی ادعا شود که از جهت جدید بودن تصور ان پذیرفته شده و بدون مشکل باشد اگرچه تصدیق ان نیازمند مراحل دیگری است که برای هر مخاطب می تواند اعتبار جدایی داشته و یا بدون اعتبار باشد. اما همه اینها در مرحله تصدیق است.

۸- اما تفاوت عمقی شناخت ها ناشی از برتری کیفی آنهاست که ناشی از قدرت ارائه “حقیقت کامل تر و برتر” از جهان است. عمق شناخت از طریق درک کامل تر و ظرفیت توضیح بیشتر عینیت حاصل می شود و کاملا متفاوت از تفاوت عرضی شناخت هاست. می توان ادعا کرد که تفاوت عمقی شناخت ها نیز همچون خودشناخت ، تصوری بدیهی است که امکان تعریف -به معنی سنتی آن- ندارد. هر انسانی می تواند به صورت بدیهی تفاوت عمقی شناختها را درک کند اگرچه درتعیین مصداق آنها به اندازه تعداد انسان ها نظرات مختلف ومتفاوت وجود دارد.

۹- شناخت ابتدائی انسان در اولین مرحله و قبل از هر عمقی، می تواند کاملا بسیط بوده و مثلا حسی یا عقلی یا شهودی یا هر نوع دیگر باشد. اما وقتی که به مراتبی از عمق و ظرفیت می رسد، ناچار ترکیبی از روش های گوناگون وجُنگی از شناخت های مختلف است که تمیز آنها چندان ممکن نیست. شناخت عمیق از حقیقت که به تناسب فردصاحب شناخت، ارزشمند و با اهمیت است، ناچار است که از اکثر روش های شناختی در دسترس وحتی از شناخت های غیر قابل دسترسی و منسوخ شده استفاده کند و بدون چنین مجموعه ای از شناخت ها و استفاده از میراث بشری که منقرض شده است امکان ندارد به مرتبه ای از درک و فهم واقعیت برسد که ارزشمند و قابل اعتنا باشد.

۱۰- در نشست های گذشته -شماره 30 تا 35- توضیح داده شد که نوع انسان و تک تک افراد در سیر قهری به ظرفیت عقلی و وجودی بیشتری دسترسی پیدا می کنند و حتی اگر میلی به این کار نداشته باشند میراثی از علوم و اندیشه های بشری را با خود حمل کرده وبه نسل های بعدی منتقل می کنند. برخلاف نگاه ابتدائی، تاثیر و تاثر در شناخت ها و مفاهیم و تجربیات تنها از طریق کسانی صورت نمی گیرد که میل و علاقه به آنها داریم بلکه انسان -در هر زمان و مکانی- حتی از مبغوض ترین دشمنان خود نیز تاثیر می گیرد و چه بسا تاثری بیشتری هم از این منبع برایش حاصل شود. بنابر این تمامی معارف و شناختها و تجربیات همه انسان ها به هر فردی از احاد بشری -حتی با واسطه های بیشمار- منتقل می شود و هر فردی به محض پای گذاشتن به این جهان حامل میراثی از تمام آحاد بشری است که قبل از او زیست کرده اند اگرچه این میراث نسبت به بعضی کمرنگ و در مواردی بسیار پر رنگ خواهد بود.

۱۱- شناخت های ابتدائی انسان اگرچه بسیط و بدون هیچ ناخالصی است و از هر راه و به هرنوعی که فراهم شده است در وحله اول کاملا بر همان نقطه می ماند اما این تنها در اولین نقطه از سیر ورودی شناخت به ظرف معرفتی انسان است که بیشمار شناخت در انبان ان به ودیعه گذاشته شده است. بدون هیچ فاصله ای و بدون امکان توقف برای لحظه ای؛ سیر بازآفرینی شناخت به سرعت و با تمام قوا آغاز می شود و همچون جرقه ای که در انبار باروت افتاده است ترکیب و تحلیل و بازسازی شناخت بسیط اولیه پیش می رود و هیچ دو لحظه ای این شناخت مساوی -به معنی دقیق فلسفی و نه با تسامح عرفی- نخواهند بود و هیچ دو انسانی یک شناخت نخواهند داشت و هیچ لحظه تکراری برای هیچ انسان ممکن نخواهد بود. روشن است که تمام اینها با دقت فلسفی و تعقلی معنی می دهند و نه با نسبیت عرفی و تسامح در معیار های اندازه گیری که امری رائج وضروری درزندگی انسانی حتی برای خواص از عالمان است. 

۱۲- نتیجه اینکه مرزی که بین شناخت ها و حوزه ها مختلف شناختی کشیده می شود تنها با تسامح قابل قبول است و یک رفتار کاربردی است که برای معنی دادن زندگی علمی و هنری ودینی مفید است وگرنه اگر دقت عقلی را به کار بگیریم هر شناختی با طیفی از روش ها وشناخت ها گوناگون و در برایند همه آنها شکل گرفته است. مثلا در مقابل مرزکشی بین شناخت های ذوقی و قلبی و شهودی -همچون بسیاری از آنچه که در هنر رخ می دهد- وشناخت های تعقل همچون ریاضی و فلسفه باید گفت که هر ذوق هنری با انبوهی از تعقلات زمینه ای عجین است و هر شناخت ریاضی با شهودات وامور قلبی فراوانی آمیخته است.

۱۳- اگر چنین دقت تعقلی را به کار گیریم ایا نتیجه این خواهد شد تفاوت بین انواع شناخت ها محو خواهد شد؟ جواب منفی است. اگرچه “ادعای شناخت خالص” باطل است و در هر شناخت انسان طیفی از درک های گوناگون متصور می باشد اما میزان استفاده از انواع شناختها در هرکجا متفاوت است و این اگرچه مرزهای نگاه کلاسیک را درمی نوردد اما طیفی از انواع به هم پیوسته ایجاد می کند که هر شناخت ما نقطه ای از این طیف قرار دارد و این نگاه طیفی، تنوع انواع شناخت را گسترده تر و کاربردی تر می کند. به عنوان مثال طیفی از شناخت ها را در نظر بگیرید که یک قطب آن علم عقلی خالص بدون هیچ شناخت ذوقی و شهودی است و قطب دیگر ان برعکس از عقل خالی بوده و سرتاسر ان شهود وذوق است. ما عملا شناخت عمیقی که واقعا منطبق بر یکی از این دو سر طیف باشد نداریم اما بستگی به میزان غلبه عقل و ذوق در هر شناخت می توانیم نقطه ای از این طیف را به عنوان جایگاه آن شناخت معین کنیم. بنابر این نسبت به تمام ابعاد شناختی طیف هایی متصور شده وانواع شناخت ها به معنی طیفی ان کاملا جدی وقطعی خواهدبود.

۱۴- پس از این مقدمات اکنون نوبت به سوالات جدی تری می رسد که برای هفته آینده خواهد بود:
– اثرگذاری شناخت‌ها با چه واقعیتی صورت می‌گیرد و دلیل اثرگذاری آن چیست؟
– چه‌گونه انسان با یک شناخت به درک بهتری می‌رسد؟
– سیر رشد انسان در نسبت با سیر شناختی چیست؟
– آیا رشد شناخت انسان به معنی رشد خود اوست؟
– آیا نفی و جهل و ترک شناخت و انکار آن‌ها هم در سیر انسانی معنی دارد؟
– آیا خود انسانی تنها با شناخت معنی می‌دهد؟
– چگونه انسان به درک‌های عمیق تر می‌رسد؟
– آیا داستان‌ها و روایت‌ها می‌تواند به بی‌داستانی و بی‌روایتی منتهی شود؟ در این صورت، آیا این حالتی کمالی و فضیلت انسانی است؟
– هنرمند با هنر خود چه رشدی می‌کند؟ ملاک رشد و محتوای آن چیست؟ چه‌گونه بین هنرمندی که هنر تنها غرور و خودبرتربینی برایش به ارمغان آورده و هنرمندی که به نهایت رشد انسانی می‌رسد، می‌توان فرق گذاشت و فارق چیست؟
– نفی و ترک از جنس «شناخت» است یا از جنس «بی‌شناختی»؟ در این صورت، آیا جهل فضیلت است؟ ترک شناخت فضیلت است؟
– جایگاه انسان در این مباحث کجاست؟
– شناخت، نهایت فضیلت است یا مقدمه‌ی آن؟

صوتِ «حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات»
ویدئوی «حکمت نامتناهی (۸۴) – شناخت انسانی (۱) – کلّیّات»