حکمت نامتناهی, مکتب, مکتب کاوش‌های وجودی

حکمت نامتناهی (۸۵) – شناخت انسانی (۲) – نکات ویژه

حکمت نامتناهی (۸۵) – شناخت انسانی (۲) – نکات ویژه

حکمت نامتناهی (۸۵) – شناخت انسانی (۲) – نکات ویژه

حکمت نامتناهی (۸۵) – شناخت انسانی (۲) – نکات ویژه

حکمت نامتناهی (۸۵) – شناخت انسانی (۲) – نکات ویژه

حکمت نامتناهی؛ نشست ۸۵ ام:
شناختِ انسانی – بحث دوم: نکات ویژه
ارائه: محمدحسین قدوسی
سه‌شنبه ۳۰ آبان ۱۴۰۲ ساعت ۱۶

✍️ چکیدۀ نشست

1- اگرچه هنوز کلیاتی برای توضیح شناخت انسانی باقی مانده و باید آنها را مورد بحث قرار دهیم، اما بعضی نکات وجود دارد که می توان با دیالوگ پیرامون آن به تفاهم بیشتری در درک دیدگاه شناختی حکمت نامتناهی رسید وبدون باز شدن این نکات، شاید اصل مدعا و رموز نظریه شناختی ناگشوده بماند. بیشتر این نکات در جواب سوالاتی است که در انتهای نشست قبلی بیان شده و یا در جواب سوالات و نقدهایی است که در نشست ارائه گردید.

2- نسبت انسان و شناخت های او مانند نسبت ظرف و مظروف است. از جهتی انسان بدون شناخت در این نشئه تصور جدی ندارد اما این به معنی انطباق این دو بر یکدیگر و بی معنی بودن انسان نیست. فرض تصور شناخت بدون انسان تصور بی معنی و غیر ممکنی است همچون تصور فعل بدون فاعل. بسیاری از مفاهیم دراین جهان بدون یکدیگر امکان تصور ندارند همچون تمام مفاهیم متضایف. به عنوان مثال مفاهیم بالا و پایین، جلو وعقب و هر دومفهوم متضایف دیگر بدون تصور دیگری امکان تصور اولی نیست. اما آیا وجود یکی منوط به دیگری است؟ و یا اینکه اتصاف این وجود به این صفت -مثلا جلو و عقب و بالا و پایین- مشروط به اتصاف دیگری است. ما بدون تصور مظروف نمی توانیم ظرف را تصور کنیم و بالعکس و این دو ملازم یکدیگر هستند و نه اینکه یکی وجود نداشته باشد و مثلا تنها مظروف حقیقت داشته باشد. آیا انسان بدون شناختی که از خود دارد و یا شناخت هایی که از دیگران دارد وجود ندارد؟ این ادعا بی معنی است و به تناقض منتهی می شود اگرچه در این نشئه چنین چیزی -طبق ادعا- به وقوع نمی پیوندد.

3-  شناختی که بیشتر ما را به عینیت جهان می رساند با شناخت کمتر از ان تنها در میزان احاطه و اتصال به جهان متفاوت است و نه هیچ چیز دیگر. هر شناختی که این خصلت را داشته باشد شناخت برتر و کامل تری است. هر برتری ادعایی در یک شناخت تنها زمانی مورد قبول است که این خاصیت را نشان دهد و تفاوتی بین هیچ شناختی در ابعاد و مختصات ان نیست. هر ادعایی در این زمینه زمانی مورد قبول است که بتواند اثبات کند که رابطه بهتری با جهان عینی گرفته است و می تواند بیان و آیینه کامل تری از این عین باشد.

4- اثرگذاری شناخت مشخصی بر روی فرد در رابطه با انسانی قابل توضیح است که این شناخت را د رخود حمایل می کند و نه صرفا در رابطه با جهان عینی. ظرف پذیرنده یک شناخت و مختصات او در هر مورد به گونه خاصی است و شناختی که به ان منتقل می شود می تواند آثار بسیار و یا کم داشته باشد اما این اثر و برانگیخته شدن در اثر ارتباط و موثر بودن به تناسب موجود صاحب شناخت به دست می اید و چه بسا شناخت کامل تری که اثر کمتری در یک فرد بگذارد ودر مقابل شناخت ضعیف تری که آثار فراوان بر روح و وجود فرد داشته باشد.

5- برای رسیدن به شناخت بهتر چه خصائص و ویژگی هایی باید در انسان وجود داشته باشد وتعالی شناخت به چه عواملی در انسان مربوط است؟ به نظر می رسد حداقل چند عامل تعیین کننده وجود دارد:

5-1 ظرفیت وجودی انسان تعیین کننده ترین عامل است. بدون توسعه وجودی و شرح صدری که شناخت بالاتر در ان ممکن باشد چگونه می توان به این هدف رسید؟

5-2 ظرفیت معرفتی به معنی محتوایی که در ظرف وجود ریخته شده و هیئت کلی و ترکیب آن که عامل مهمی است. چرا که گفته شد که شناخت جدیدی که در وجود انسان ریخته می شود با تمامی شخصیت و هویت انسانی و با تمام باورها و شناخت ها او ترکیب شده و پیوسته این بازسازی و باز بینی ادامه می یابد. چنین است که سرنوشت شناخت جدیدی که در وجودانسان ریخته می شود کاملا به محتوای معرفتی انسان مربوط است.

5-3 خصلت های خاصی که در انسان وجود دارد در سرنوشت شناخت های انسان کاملا موثر و سرنوشت ساز هستند. به عنوان مثال انسان که اهل تعامل و گفتگو هست و دراین راه عمر خود را هزینه کرده و عادات خود را شکل داده با انسانی که پیوسته ورودی های فکری خود را در مقابل دیگران و غیر خودی ها مسدود نموده در میزان وصول به شناخت های جدید و رشد و تعالی آنها مساوی نیستند وهمینطور بسیاری از خصلت های سرنوشت ساز دیگر.

5-4 جهان و هر عینیتی که در آن است بی نهایت بعد شناختی را در برمی گیرد (نشست ششم حکمت نامتناهی). هر کدام از این ابعاد به صورتی قابل حصول هستند. یک شی ساده را در نظر بگیرید -مثلا یک گل محمدی- ابعاد مختلف ان از رنگ و زیبائی و خواص داروئی و امکانات تجاری و صنعتی و جنبه های کشاورزی ان هرکدام بعدی شناختی از این عینیت هستند. هرکدام از این موارد را با روشی مجزا می توان شناخت و درک خود را از این گل تکمیل نمود. چنین امری در تمام عینیت های جهان مشترک است و حوزه های مختلف شناختی برای هر عینیت و واقعیت، روش و راه و الگویی مجزا برای شناخت دارند. شناخت بالاتر زمانی امکان دارد که بتوان حوزه های بیشتری از شناخت را در هم آمیخت و ابعاد بیشتری از آن را درک کرد. فردی که به دنبال شناخت می رود اگر تنها از یک راه و الگو و پارادایم استفاده کند هرچقدر هم که پیش برود نمی تواند تصور کامل تر و ذوابعاد تری نسبت به آن حقیقت پیدا کند. اما انسانی که از ابتدا با روش ها و پارادایم های مختلف پیش رفته توان بیشتری برای رسیدن به یک شناخت کامل دارد و به صورت تصاعدی از دیگری پیش است.

6- در میان اصحاب مکاتب مختلف شناختی و غیر شناختی ادعاهای فراوانی در برتری یک شناخت یا روش و یا طریقه دانستن بر غیر آن وجود دارد مانند آن که می گوید “پای استدلالیان چوبین بود” و یا حکایت مثنوی که نحوی به کشتیبان ناآشنا به علم نحو می گوید “نیم عمر تو شد در فنا!” و نیز اهمیت محاکات و ذوقیات و داستان و حکایت در درک مطالب و ناقص بودن درک انسان بدون این امور. در رابطه با این مدعاها و هر مدعای دیگری از این نوع که اهمیت یک روش شناختی و اثر معجزه آسای آن را بیان می کند به دو صورت می توان مطرح نمود:

 اگر منظور اثر ارزشمند و معجزه آسای یک شناخت در میدانی خاص واهمیت ان در این گردنه شناختی است، باید گفت که هیچ مشکلی در این رابطه نیست و هر ادعایی می تواند در این مورد درست و منطقی باشد.

اما اگر منظور انحصار در این روش و برتری همیشگی ان در هر موضع و زمان است؛ نه تنها مورد قبول نیست بلکه هر ادعایی از این نوع باطل بوده بلکه در مواردی ضد آن صحیح است. هیچ مسیر شناختی ارزشمندی وجود ندارد که زمانی نتیجه معکوس ندهد و رسیدن انسان در نقطه ای خاص از زندگی روحی منوط به حرکت بر ضد آن نباشد. مثال هایی بسیار برای این واقعیت می توان ذکر کرد. مثلا انسانی را در نظر بگیرید که در گردابی از داستان ها خود را گرفتار نموده ودر عین اینکه این داستان ها و محاکات و حکایت ها در گذشته او را به شناخت ها و درک های ارزشمندی رسانده اما اکنون تنها نیاز به کنار گذاشتن تمام اینها و شنیدن “دو کلمه حرف حساب” به معنی کلام خشک منطقی وخالی از هر تعارف و پیچیدگی محاکاتی و لفافه های داستانی دارد وتنها با این شرایط است که از این گرداب فکری و احساسی و روایتی خلاص می شود.

7- شناخت چگونه می تواند در تعالی انسان اثر گذارد؟ مانند هر تعالی دیگری زمانی شناخت به انسان تعالی می بخشد که ظرفیت روحی و معرفتی او را افزایش داده و محتوای ان را نیکوتر و واقعی تر از قبل کند و هیچ استثنایی در این رابطه وجود ندارد. هرگز نمی توان هیچ شناخت و اثر شناختی را جدای از تغییر وجودی و معرفتی که در انسان ایجاد می کند باعث تعالی دانست. بنابر این هر شناخت و روش شناختی و هر واقعیتی از این قبیل زمانی باعث تعالی انسان است که این تغییر مثبت را ایجاد کند و این تغییر مثبت همیشگی و ضروری نیست و چه بسا شناخت ها و روش هایی که با وجود ارزشمند بودن و مفید بودن، در زمانی خاص اثری معکوس بگذارند و انسان امروزی که با پدیده انفجار اطلاعات روبرو است؛ در موارد زیادی مجبور به ترک و قتل شناخت های ارزشمند و روش ها و موسسات ان است تا به رشد برسد و این دلیل بر بی ارزشی ان شناخت و موسسات مربوطه نیست بلکه طبیعت زندگی انسان چنین است که هیچ چیز مطلقی وجود ندارد. در ضرورت ترک و نفی -در موارد خاص برای انسان- هیچ استثنایی وجود ندارد و از جمله می توان اشاره کرد به: ترجمه، درس ومدرسه، شهرنشینی و مدنیت، دیدن استاد و دانشگاه برتر و بالاتر، خدمت بزرگان فرهنگ و ادب رسیدن، کتاب خواندن و فیلم دیدن، در اجتماع و مذاکره و گفتگو بودن و هر روش ارزشمند شناختی دیگر.

8- آیا مطلق شناخت همشه و در هر حالتی برتر از نشناختن است؟ جواب منفی است و چه بسا دوران های خاص و شرایط ویژه که معکوس ان صادق است و انسان تنها با ترک و نفی شناخت خود و ترک هر پیرایه و پوسته شناختی که بر خود تنیده بتواند به نقطه مطلوب برسد وبا ترک یک یا محدوده ای از شناخت ها، ازادی و رهایی را تجربه کند که بدون ان ممکن نیست. همان طور که مولانا در ادامه داستان نحوی و کشتیبان استفاده ارزشمندی از این داستان می کند و می گوید:

محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران

آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد

چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحرِ اسرارت نهد بر فرق سر

–  چند سوال:

آیا شرایطی وجود دارد که انسان برای رسیدن به قله ای از کمال لازم باشد که تمام شناخت های خود را نفی کند؟ و آیا چنین کاری امکان دارد؟!

10- آیا با تمام آنچه گفته شد -و برخلاف مطلب بالا- می توان عینیتی از انسان را تصور نمود که شناخت و درک بدون انسان مفهوم داشته باشد و این مظروف بدون ظرف مفهوم پیدا کند؟!

11- آیا مفاد دو بند 9 و 10 -همان طور که از ظاهر ان دو بر می اید- نقیض هم هستند؟ در این صورت می توان نگاهی را پیدا کرد که هر دو نقیضین با هم جمع شوند و هر دو واقعیت داشته باشند بلکه اصل و اساس عینیت باشند؟!!

صوت نشستِ «حکمت نامتناهی (۸۵)» – بخش‌های یکم و دوم
ویدئوی نشستِ «حکمت نامتناهی (۸۵)»